|
از هر در سخنی... |
بیستم جمادی الثانی، سالروز ولادت اختر تابناک آسمان عصمت، فاطمه زهراسلام الله علیها بر تمام شیعیان و محبان ولایت مبارک. فاطمه یعنی شرف،یعنی حجاب فاطمه فخر زنان، روز حساب فاطمه یعنی رضای کردگار شاهکار خلقت پروردگار... پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): هر کس پیشانی مادر خویش را ببوسد، از آتش جهنم دور می ماند.
منبع:گذیده ای از متن های مناسب [ جمعه 1391/02/22 ] [ 22:18 ] [ حانیه برادران ]
هرگز از رودی که خشک شده است به خاطر گذشته اش سپاسگذاری نمیکنند….
هر چیزی که نگهبان آن بیشتر باشد استوار تر گردد مگر “راز” که نگهدار آن هرچه زیادتر باشد، آشکار تر …. (افلاطون) بی عوض دانی چه باشد در جهان؟ بعضی ها آنقدر فقیر هستند، که تنها چیزی که دارند پول است …. ذهن مثل چتر نجات است، وقتی عمل می کند که باز شده باشد … هرگز در میان موجودات مخلوقی که برای کبوتر شدن آفریده شده کرکس نمیشود این خصلت در میان هیچ یک از مخلوقات نیست جز آدمیان!(ویکتورهوگو) دوست تو کسی است که هرگاه از تو سخن حق بشنود، خشمگین نشود …. (فیثاغورث) مواظب کلماتی که در صحبت استفاده میکنید باشید آنها شاید شما را ببخشند،اما هرگز فراموش نمیکنند... از گوش دادن به سخنان دشمنانتان غافل نباشید. آنها اشتباهات شما را به خوبی بیان میکنند!! (شکسپیر)
منبع:گذیده هایی از سخنان جالب [ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 17:30 ] [ حانیه برادران ]
مدرسه، خونه دوم همه بچه مدرسه ای هاست. توی این خونه، آقامعلم وخانم معلم، به جای پدر ومادر هستند و دانش آموزای کلاس که با هم دوست و رفیق اند، مثل خواهر و برادرند. خلاصه، خونه دوم همه ما، اون قدر جذاب و قشنگه که هیچ چی از خونه اول کم نداره. معلم، چراغ این خونه رو روشن نگه می داره. دست مهربونش رو به سر بچه ها می کشه و همه اون ها رو سر سفره علم خودش مهمون می کنه. اون وقت به اندازه اشتهای هر دانش آموز، غذای علم و دانش به اون ها می ده. بچه ها! هر قدر می تونید از غذاهای رنگارنگ معلم بر سر سفره دانش بخورید که پرخوری کردن درکنار سفره علم و دانش، نه تنها بد نیست؛ بلکه خیلی هم خوبه.
[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 14:43 ] [ حانیه برادران ]
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آن ها از سر خشم بر چهره ی دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت:(امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.) آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد.نزدیک تود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای این جمله را حک کرد:(امروز بهترین دوستم مرا نجات داد.) دوستش با تعجب پریسد:(بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی؟) دیگری لبخند زد و گفت:(وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کتتد ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی صخره حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.) منبع:کتاب(عشق بدون قید و شرط) [ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 17:24 ] [ حانیه برادران ]
[ پنجشنبه 1391/01/03 ] [ 17:46 ] [ حانیه برادران ]
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد . حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد [ سه شنبه 1390/12/16 ] [ 10:35 ] [ حانیه برادران ]
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه روزهاهم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج). او در مدت زندگیش 296 سکه 1سنتی 48 سکه 5 سنتی 19 سکه 10 سنتی 16 سکه 25 سنتی 2 سکه نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده 1دلاری پیدا کرد.در مجموع 13 دلار و26 سنت. او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئی از خاطرات او نشد... منبع:www.arefane.blogsky.com [ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 16:46 ] [ حانیه برادران ]
مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم.... این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان... منبع:دل نوشته های من [ جمعه 1390/12/05 ] [ 11:57 ] [ حانیه برادران ]
تست روانشناسی جوجه اردک زشت تست روانشناسی شخصیت جوجه اردک زشت فکر می کنید همه ی جوجه اردک های زشت می توانندبه یک قوی زیبا تبدیل بشوند؟؟ یکی از سه گزینه زیر را انتخاب کنید الف:شاید ب:نه د :بله جواب تست روانشناسی شخصیت در ادامه مطلب شاید: رویاها،آرزوها،اتفاق خارق العاده هم ممکن است اتفاق بیافتد وهمه ی این چیزای خوب می تواند برای شما رخ بدهد ! روی مسائل مثبت تمرکز کنید و روی هم رفته نباید به افکار منفی مغزتان گوش دهید،در این صورت شادتر خواهید بود. نه: شمایک آدم واقع بین هستید!حواستان را جمع کنید خوب و بد در هم آمیخته اند،شما می دانید که چیزای خوب تو زندگی هست ولی اتفاقات بد هم اجتناب ناپذیر هستند. مواظب باشید این بار که امواج منفی ذهنتان را شنیدید به خودتان یاد آوری کنید که رویاها هم می توانند به حقیقت بپیوندند و هرچیزی به یک دلیلی رخ می دهد و اما انهایی که گفتندبله: شما دنیا را از دریچه ی خوش بینی نگاه می کنید.دنبال چیزهای مثبت هستد و قلبتان پر از امیدواریست ،معتقدید که همه چیز امکان پذیر است و هرگز متوجه خطرات اطرافتان نیستید ،بنابر این حواستان به رویاهاو اعتقاداتتان باشدو همیشه در نظر داشته باشید(گاهی گرگها در درلباس میش پنهان میشوند موفق باشید!!!! منبع:مجله ایده آل [ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 22:12 ] [ حانیه برادران ]
این آهنگ استاد ویگن هست ک واقعا زیباست... مهتاب. ای مونس عاشقان روشنایی آسمان . آه مهتاب...ای چراغ آسمان روشنی بخش جانکو ماهم؟... نزدت چه شبها با او در آنجا بودیمفارغ ز دنیا . لبها به لبها بودیم با یکدگر ما پیش تو تنها بودیممفتون و شیدا غرق تماشا بودیم مهتاب . امشب که پیش تواماو رفته و من مانده ام. آه افسوس... رفت و آن دوران گذشت سر نهم بر کوه و دشتاز هجرش... نزدت چه شبها با اون در آنجا بودیم فارغ ز دنیا . لبها به لبها بودیم با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم منبع:مجموعه اشعار فروغ فرخزاد [ دوشنبه 1390/11/24 ] [ 16:17 ] [ حانیه برادران ]
سلام به همه ببخشید برای دیر اومدنم...مشکل داشتم ولی مطلب های خوب دارم... من همینم که میبینی [ چهارشنبه 1390/11/12 ] [ 16:0 ] [ حانیه برادران ]
سال ها پیش از این/در بهاری زیبا و در غروبی غمگین/در سکوتی سنگین ما به هم بر خوردیم.... غافل از سلسله بند نگاهت بودی که.... این دل بیچاره من/در بهاری زیبا,در غروبی غمگین بی خبر گشت اسیر... من در اندیشه زیبایی آن فصل بهار/در زمستانی سرد با دلی رفته ز دست.... زیر لب میگویم: کاش میشد به تو گفت که تو تنها سخن شعر منی/که تو تنها از یرای دل نومید منی! کاش میشد به تو گفت تو مرو,دور مشو,از بر من تو بمان تا که نمیرد دل من... حیف میدانم که تو یکدفعه همان گونه که بود آمدنت در بهاری زیبا,در غروبی غمگین... دل مجنون مرا به امید وصال زیر پا می نهی و میگذری......... منبع:دفتر خاطراتم...! [ دوشنبه 1390/05/17 ] [ 15:39 ] [ حانیه برادران ]
شیطان دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد. می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند. از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.... [ دوشنبه 1390/05/10 ] [ 21:14 ] [ حانیه برادران ]
رفتم بانک پول بگیرم. کارمنده میگه پول رو میبرین؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام وایسم اینجا هر کس رقصید بریزم رو سرش شاباش بدم یه طوطی گرفتم. فامیلمون اومده میگه طوطیه؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم دارم تو حیاطمون موتورمو تعمیر میکنم به مامانم میگم دستمال بیخودی داری؟ میگه میخوای موتورتو تمیز کنی؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردی برقصم رفتم صندلی بخرم واسه کامپیوتر. یارو گفت : راحت باشه؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خار داشته باشه با گل رفتم بیمارستان. نگهبان میگه گل برای مریضتون آوردین؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم خواستگاری تو با این سیبیلات... سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید. میگه پیاده میشی؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم...! حدود ۳ صبح بود رفتم سر یخچال پارچ آب رو برداشتم آب بخورم. دوستم بلند شده میگه میخوای آب بخوری ؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو خواب یادم افتاد به گلا آب ندادم میخوام بهشون آب بدم زنگ زدم میگم مامان بیا منو گرفتن ... میگه خاک تو سرم, گشت ارشاد؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مرکز نخبگان ایران حواسم نبود با صورت رفتم تو در. یارو میگه ندیدیش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ من داركوبم می خوام با منقار یه سوراخ برا خودم باز كنم برم تو زنگ زدم 115، میگه آمبولانس میخواین قربان؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه پلیس 110 میخوام، بقیش هم آدامس بدین! به اپراتور اداره میگم لطفا شماره فلانی رو برام بگیر. میگه گرفتم وصل کنم؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فوت کن، قطع کن رفتیم رستوران، میگم 2تا جوجه لطفا. میگه جوجه کباب؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ازین جوجه رنگیا، یه قرمز بدین یه سبز به یارو راننده میگم. آقا اگه میشه یكم سریعتر. الان هواپیما میپره... میگه، به سلامتی مسافرین؟... گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فندك هواپیما دیشب دستم جامونده، میرم بدم به رانندش دارم از گرما میمیرم، خودمو مثله چی دارم باد میزنم. بابام میاد میگه چیه ؟ گرمته ؟؟؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم حداکثر سرعت چرخش مچم رو امتحان میکنم با دوستم سه ساعت تو صف نونوایی وایساده بودیم صف 40 متری نوبتم شده. یارو میگه نون می خوای ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ تا الان قطار بازی می کردیم واگن آخرم بودیم رفتیم غار علیصدر، به رفیقم خفاش نشون دادم. میگه وای خفاشه؟! گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بتمن بود. اجاره خونه گرونه اینجا سکونت دارن فعلا داریم 10 نفری بازی شبکه ای میکنیم. اومده میگه جدی حال میده؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اسکولیم! عذاب داره اما میخوایم تهذیب نفس کنیم پیک پیتزایی میاد در میزنه. یارو میگه پیتزا آووردی؟!؟!؟ میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم آشغالاتونو ببرم در آسانسورو باز کرده کوبونده تو سر من از درد اشکم در اومده میگه آخی دردت اومد؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دیدم شب جمعه اس به یاد مرده هامون افتادم یه دیده ای تر کردم!!! تو یه ساختمون نیمه کاره با کلاه ایمنی وایسادم کارگره میگه مهندس کلاه گذاشتی آجر تو سرت نخوره؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام آقای ایمنی بیاد با هم کلیپ انیمیشن بازی کنیم دارم حرف میزنم هی زبونم میگیره، بابام میگه:چته زبونت بند اومده؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام حرف بزنم اینجا بد آنتن میده!!! دوستم پاش تو گچه، یارو میگه شکسته؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ پاشو گچ کرده که از شهرداری عوارض نوسازی بگیره سوار تاکسی شدم رسیدیم سر خیابون. گفتم مرسی. آقا می گه پیاده می شین؟ می گم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خواستم بین مسیر یه تشکر ناغافلی کرده باشم جو از سنگینی درآد به استاد میگم لطفا كمكم كنید دارم مشروط میشم. میگه نمره میخوای؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاكی كه باید بریزم تو سرم میخوام میگم آقا شهید همّت کجاس؟ میگه بزرگراه شهید همّت؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخواستم خودشو پیدا کنم یه خانوادهای رو از نگرانی در بیارم دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم. میگه شما سوال داری؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگیری اومدم به بابام میگم بابا پول بده، میگه مگه پولات تموم شده؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون یه ذره پول تو جیبی رفتم یه بنز خریدم، بقیشم گذاشتم بانک! میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون دست فرمونت میخوای پول بنزم بهت بدم لابد؟!!! میگم شما هم مگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ رو بلدی؟! میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ ! فقط تو بلدی !!! [ شنبه 1390/05/08 ] [ 23:31 ] [ حانیه برادران ]
سلام...اگه اومدی و مطلب رو خوندی فقط میگم هر چه دل تنگت میخواهد بگو.....هر چی.... این جا از هر در سخنی....اینم سخن امروز...پس توام حرف دلتو بگو... غریب است دوست داشتن.
[ دوشنبه 1390/04/27 ] [ 23:27 ] [ حانیه برادران ]
یک شعر پر از رستگاری...یا علی گفتیم و عشق آغاز شد..... .... از بیابان بوی گندم مانده است هر که در عشق علی گم می شود آسمان رقصید و بارانی شدیم از سکوت و گریه سرشارم علی - دکتر محمود اکرامی فر - [ یکشنبه 1390/04/26 ] [ 14:22 ] [ حانیه برادران ]
سلام! گاهي آن قدر نگاهم را به نگاه گرفته ي قلم پيوند مي زنم تا شايد چند جمله اي از تو بنويسم ولي نمي شود و تنها خاطره هاي خيس است كه چشمان هربرگ خاطراتم را نم دار مي كند چقدر بي رحم شده اي! هر روز كه به بهانه ي پيدا كردن رد پاي تو لابه لاي كلبه هاي گرفته قدم مي زنم حقيقتي را مي يابم كه دل گير مي شوم و كاش مي شد حرف هايي كه از تو در كوچه هاي دلم مانده را به بن بست نكشم و بازگو كنم ولي نمي شود عادت كرده ام كه سكوت را نشكنم وقتي تنها كسي بود كه مرا نشكست. برگ زرد پاييزي بي آن كه بخواهد زير بار توفان خرد مي شود و مي شكند چون دستان سرد و بي روح درخت خواب بهار را دارد نه برگ هاي زرد و خشكيده را و او به ناچار مجبور مي شود سر بر بالين جوي آب بگذارد و آن چنان خيس خاطرات شود كه جان كندن خود را نظاره كند مي بيني برگ پاييزي خودت را! ثانيه ها را بشمار كه توفان نزديك است چون من از رفتن هراسي ندارم از ماندن شاخه هاي غرورت هراس دارم! تو چه مي داني شايد ميان راه باراني غبار خاطرات تو را از روي چشمانم شست ولي نه! دوست ندارم دقايق آخر فراموش كار شوم. روزي مي رسد كه برگ هاي بهاري آغوش تو را از عطر وصال پر مي كنند و اوج شكوفايي تو را رقم مي زنند ولي روزي اين برگ ها هم پاييز مي شوند و تو هم خشك مي شوي تنهاتر از هميشه ، سرنوشت انتقام قلب هاي شكسته را بي خبر مي گيرد شايد خشك شوي و شايد با تبر ....... مي بيني ؟ بالشت افكارم پر از برگ هاي پاييزي شده است و زير سايه ي چشمانت آرام آرام خشك مي شود شايد دليل نخواندنم اين باشد و شايد ........ برگ زرد پاييزي كه زير سايه ي نگاهت شكست... [ سه شنبه 1390/04/21 ] [ 18:21 ] [ حانیه برادران ]
خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد. [ یکشنبه 1390/04/19 ] [ 12:39 ] [ حانیه برادران ]
آب را ول بکنیم/آب را سفت نگیریم چه معنی دارد؟ کار بی حاصل و باطل نکنیم/شاید این آب روان/میرود تا ده بالا که هوایی بخورد! من ندیدم دهشان/بی گمان در ده بالا شهر/بستنی ارزان است بهترین شام و نهار/پیتزا با نان است صمیمانه ترین راه هدر دادن پول/پول دادن جهت خوردن آب معدنی است چون اصولا آنجا/آب های دیگر تنها/جهت آبتنی است/چه دهی باید باشد! خانه ها گنده ترند/مردم بالا شهر/چه حیاطی دارند! جیب هاشان پر پول/زلف هاشان از روغن و ژل افشان باد!!! [ پنجشنبه 1390/04/16 ] [ 18:26 ] [ حانیه برادران ]
سلام.مرسی که میاین و سر میزنین.امروز خیلی دام گرفته واسه همین این مطلب رو مینویسم.
یاد دارم در غروبی سرد سرد/ میگذشت ازکوچه ما دوره گرد/ داد میزد کهنه قالی میخرم/ دست دوم جنس عالی میخرم/ کاسه و ظرف سفالی میخرم/ گر نداری کوزه خالی میخرم/ اشک در چشمان بابا حلقه بست/ عاقبت آهی کشید بغضش شکست/ اول ماه است و نان در سفره نیست/ ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟/ بوی نان تازه هوشش برده بود/ اتفاقا مادرم هم روزه بود/ خواهرم بی روسری بیرون دوید/ گفت آقا سفره خالی میخری؟ [ چهارشنبه 1390/04/15 ] [ 16:25 ] [ حانیه برادران ]
گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم ======================= برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو ======================= عشق یعنی خون دل یعنی جفا عشق یعنی درد و دل یعنی صفا عشق یعنی یک شهاب و یک سراب عشق یعنی یک سلام و یک جواب عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز عشق یعنی عالمی راز و نیاز ======================= به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی [ یکشنبه 1390/04/12 ] [ 14:35 ] [ حانیه برادران ]
سلام امروز یه سری اسم آوردم که اگه بخونید هنگ میکنید! بعضی اسم های عجیب غریب که توی ثبت احوال ثبت شده!
حالا قدر اسم خودتونو بدونید!!!!!! [ دوشنبه 1390/04/06 ] [ 16:51 ] [ حانیه برادران ]
یه داستان کوتاه میذارم که واقعا باحاله!
روزی روزگاری دوتا رفیق بودن که هرشب می رفتن میخونه... بعد چند وقت یکی از رفیقا میمیره... و دیگری هر شب به میخونه میرفت و به ساقی میگفت 2تا پیک بریز یکی به سلامتی رفیقم...یکی هم واسه خودم... بعد چند وقت دوباره به آن میخونه رفت و گفت یه پیک بریز...ساقی گفت: رفیقت رو چه زود فراموش کردی...گفت نه من خودم توبه کردم اینو میخورم به سلامتی رفیقم...!!! [ شنبه 1390/04/04 ] [ 12:39 ] [ حانیه برادران ]
یه نوشته ی فوق العاده از چاپلین به دخترش میذارم امروز که امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
چاپلین به دخترش نوشت: تا وقتی قلب کسی را عریان ندیدی بدنت را عریان نکن,هرگز چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن,قلبت را خالی نگه دار و اگر روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد و به او بگو:تو را کمتر از خدا و بیشتر از خودم دوست دارم.زیرا به خداوند اعتقاد دارم و به تو احتیاج...! [ پنجشنبه 1390/04/02 ] [ 18:23 ] [ حانیه برادران ]
بارم عکس اوردم براتون ولی با یک جمله از کوروش کبیر.
در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش که وقتی او را به هوا می اندازی میخندد چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت...(کوروش کبیر)
[ سه شنبه 1390/03/31 ] [ 19:16 ] [ حانیه برادران ]
[ دوشنبه 1390/03/30 ] [ 18:5 ] [ حانیه برادران ]
دوباره سلام.چون دوستان ازم خواستن واستون چندتا از باحال ترین جملات کوروش کبیر اوردم.هر چند که همشون ارزش طلا دارن!!!
دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .
* * * * * * * * ** * * * * * * * * *
وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است [ یکشنبه 1390/03/22 ] [ 14:34 ] [ حانیه برادران ]
سلام خدمت همه ی دوستای گلم.شرمنده دیر اپ کردم خیلی سرم شلوغ بود ولی چندتا نکته ی خیلی قشنگ از دکتر علی شریعتی اوردم .امیدوارم خوشتون بیاد.
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:انسان پیدا کنید,سجده خواهم کرد.(شریعتی) ارزش هر انسانی به حرف هایی است که برای نگفتن دارد.(شریعتی) همواره من و زندگی با هم خواهیم ماند,جاودان...جاودان...(شریعتی) خدایا!به من زیستن عطا کن که در لحظه ی مرگ بار بی ثمره ی لحظه ای که برای زیستن تلف کردم,سوگوار نباشم.(شریعتی) [ چهارشنبه 1390/03/18 ] [ 11:20 ] [ حانیه برادران ]
چه عجب دو نفر دلشون به رحم اومد و یه سری زدن؟؟؟؟؟ امروز بازم یه مطلب توپ دارم.عمرا اگه بتونید حدس بزنید چی میخوام بنویسم! اگر توی زمانای قدیم تلفن وجود داشت و پیغام گیر داشت.اون وقت شاعرا چی میذاشتن رو پیغام گیر؟؟برید بخونید تا بفهمید... رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور/تا که بینم رخ جانانه ی خود غم مخور بشنوی پاسخ به حافظ گر که بگذاری پیام/آن زمان او بازگردد خانه ی خود غم مخور (حافظ) از آوای دل انگیز تو مستم/نباشم خانه و شرمنده هستم به پیغام تو خواهم گفت پاسخ/فلک گر فرصتی داد به دستم (سعدی) این چرخ و فلک عمر مرا داد به باد/ممنون توام که کرده ای از ما یاد رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش/آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد (خیام) نمیباشم امروز اندر سرای/که رسم ادب را بیارم به جای به پیغامت ای دوست گویم جواب/چو فردا برآید بلند آفتاب (فردوسی) [ دوشنبه 1390/03/09 ] [ 12:19 ] [ حانیه برادران ]
من قبلا هم وب داشتم ولی متاسفانه نمیدونم چرا بلگفا بستش!!!حالا هم به هر کی سر میزنم وبشو بسته!!!چرا؟؟؟؟؟
حالا اینا رو بیخیال.چرا شما ها که اومدم وبتون نمیاید؟؟؟؟هان؟؟؟؟زود بیاید. امروز حس عرفانیم گل کرده میخوام یه شعر از سهراب سپهری بزارم. روزگار که چنین سخت به من میگیرد,با خبر باش که پژمردن من اسان نیست,گرچه دلگیر تر از دیروزم,گرچه فردای دل انگیز مرا میخواند,لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست,زندگی باید کرد.(سهراب سپهری) [ چهارشنبه 1390/02/28 ] [ 11:39 ] [ حانیه برادران ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |